قدروضو

 

در بغداد مرا در زنداني حبس كردند. آن‌جا بعثي‌ها با كمترين بهانه‌اي وحشيگري خود را بي‌رحمانه نشان مي‌دادند.
يك روز درِ زندان را گشودند و ما را براي وضو گرفتن بيرون آوردند. همراه ديگر بچه‌ها مشغول وضو گرفتن شدم. طبق معمول سعي كردم اين كار را با دقت انجام دهم. در همين حال نگهباني كه ما را زير نظر داشت،‌ متوجه من شد و ناگهان به سويم حمله كرد و با لگدي محكم مرا به سويي پرتاب نمود. در مقابل اين عمل سعي كردم خونسردي‌ام را حفظ كنم. روي همين حساب با حالتي عادي از زمين بلند شدم و به سمت شير آب رفتم.
نگهبان بعثي كه حسابي جوش آورده بود، فرياد زد: « تو حرس خميني هستي»؟‌ ( يعني تو پاسداري )؟ جوابش را ندادم و او هم دست از لجاجت و خشونت كشيد و رفت.
   

راوي:محمدعلي شهيدزاده

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 229