پاسخ به:نماز در اسارت
جمعه 8 بهمن 1389 11:12 AMفرج
روز اول كه وارد اردوگاه موصل 2 شديم، عراقيها با شلاق و چوب به جان اسرا افتادند تا مقررات بيمورد را به همه آموزش دهند. شب، خيلي از بچهها خوابشان نبرد. آن شب تا صبح هر كسي خواست از جايش تكان بخورد، با سر و صداي سرباز عراقي مجبور بود در جاي خوش بيحركت بماند. با جيكجيك گنجشكها فهميديم كه سپيده سر زده و نگهبان هم عوض شده است.
يكي از بچهها سر جاي خود نشست و دو دستش را به اشاره كنار گوشش بالا برد. سرباز كه تازه پستش شروع شده بود، گفت: « چه ميخواهي »؟ او گفت: « صلاه » سرباز عراقي گفت: « بله، وقت نماز شده است بلند شويد نماز بخوانيد »!
شبهاي بعد، " فرج "، سرباز عراقي، كه از انصاف و جوانمردي برخوردار بود، وقت نماز صبح پشت پنجره قدم ميزد و ميگفت: « عجلوا بالصلوه»! بچهها به خاطر همين كار و اخلاق خوبي كه فرج داشت، از او خوششان ميآمد. بعضيها هم براي عاقبت به خيرياش دعا ميكردند.
يك شب " سبحان " گروهبان عراقي، براي خود به زبان عربي ترانهاي زمزمه ميكرد و از پشت پنجره رد ميشد؛ بچهها به خيال اين كه او هم براي نماز بچهها را بيدار كرده، از خواب برخاستند و سراسيمه به سوي دستشويي آسايشگاه هجوم بردند كه ناگهان فرياد و سر و صداي سبحان همه را متوقف كرد. او به فارسي ميگفت: « كي گفت بلند شين؟ صلاه كي گفت»؟
با اين كه وقت نماز تمام شده بود، سبحان همه را سر جاي خود برگرداند. كم كم هوا داشت روشن ميشد؛ بچهها بياعتنا از جا بلند شدند و وضو گرفتند و نماز خواندند. آن روز صبح هنگام آمار گرفتن، به بهانهي تمرد از مقررات، همهي افراد آسايشگاه را تنبيه كردند.
راوي:علي رضا لطفي
منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان - صفحه: 244