صفاي اذان

هفدهم اسفند 62 در جزيره‌ي جنوبي اسير بعثي‌ها شدم. شبِ پيش پا و كمرم زخمي شده بود. با كتك و شكنجه مرا به بصره بردند؛ عده‌اي ديگر هم مثل من آن‌جا بودند. نزديك اذان مغرب عده‌اي از بچه‌ها در اتاقي كوچك و تنگ، مشغول ذكر خدا بودند.
وقت اذان يكي از اسرا به نام " رشيد سعدآبادي " بي‌توجه به همه‌ي خطرات احتمالي، اذان گفت. اذان او به همه روحيه داد. اذانش كه تمام شد، همه تيمم كردند. رزمنده‌اي شجاع به عنوان پيش‌نماز، جلو ايستاد و ديگران بدون ترس و واهمه به او اقتدا كردند و نماز جماعت باشكوهي برگزار شد. هيچ كس به فكر اين نبود كه ممكن است عراقي‌ها بيايند و آن‌ها را از ميان جمع جدا كنند و با خود ببرند. صفا و پاكي در چهره‌هاي نمازگزاران موج مي‌زد و آرامش بر دل‌ها حاكم بود.
عراقي‌ها متوجه نماز جماعت شدند؛ خشمگين و هيجان‌زده آمدند. آن‌ها ما را تماشا كردند تا اين‌كه نماز به پايان رسيد. يكي از آن‌ها گفت: « الآن همه‌ي شما را مي‌كشيم و هيچ اتفاقي نمي‌افتد. » همه به عراقي‌ها نگاه مي‌كردند و هيچ اهميتي به حرف آن‌ها نمي‌دادند. وقتي هم كه دسته‌جمعي با كابل بر سر و صورت بچه‌ها مي‌زدند، آن آرامش قلبي هم‌چنان وجود داشت و اين از بركات نماز و ذكر خدا بود.
   

راوي:جمشيد ورسيراني

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 140