تربت پاك

پاييز سال 68 بود و خدا پاداش خوبي به آن همه صبر و مقاومت اسراي مظلوم داد. عراقي‌ها وسيله شدند تا ما به كربلا برويم. وقتي اتوبوس‌ها يكي‌يكي جلوي درِ حرم ايستادند و ما را پياده كردند، چه زيبا بود. صحنه‌ي پياده شدن مشتاقان حسين عليه‌السلام در خاك كربلا!
همه به خاك مي‌افتادند و بر آن تربت پاك بوسه مي‌زدند. وقتي كه با فشار سربازان عراقي از زمين بر مي‌خاستند، با سلام دادن به حضرت سيدالشهداء عليه‌السلام، وارد حياط حرم مي‌شدند. همه را در حياط به خط كردند و تك‌تك ما را به داخل حرم فرستادند. اطراف حرم را خاك گرفته بود.
بچه‌ها به در و ديوار دست مي‌كشيدند و به صورت مي‌ماليدند. هر چه به بعثي‌ها اصراركرديم كه پيش از ورود به حرم وضو بگيريم، نپذيرفتند. جلويِ در ورودي به صحن حرم، قاليچه‌اي افتاده بود. بچه‌ها با خاك آن تيمم كردند. دست‌ها كه به قاليچه خورد، گرد و غبار به هوا رفت؛ طوري كه صداي اعتراض عراقي‌ها بلند شد.
   

راوي:سيدرضا ميرزاده حسيني

منبع:كتاب قصه ي نماز آزادگان   -  صفحه: 228