خواب دیدم آمده بود. از همین جاده روبهرو. درست همین جاده. از مینیبوس پیاده شد. تكیه داد به درخت نارون پای چشمه. كفشهایش را درآورد. پاهایش را از دور به من نشان داد و گفت: <<مادر ببین!>>

پسركی كه چند قدم دورتر با تكهای چوب، زمین را سوراخ میكرد، پرسید:

<<مادر، برای من توپ فوتبال آورده بود؟>>

زن حرف پسرك را نشنیده گرفت و ادامه داد:

رنگش مثل مهتاب بود. جورابهای سفیدی پوشیده بود. به سفیدی برف. كف پاها را به سویم گرفت و دوباره گفت:

<<خوب نگاه كن مادر!>>

كمی به او نزدیكـتر شدم و خدایا چه دیدم. دو تكه وصله سرخ رنگ به كف جورابهایش زده بود.

مرد كه كنار زن نشسته بود، دستی به صورت خود كشید و آرام كلماتی را زمزمه كرد: <<خیر است اما چرا سرخ رنگ؟>>

زن گفت: <<نمیدانم. او همیشه خودش جورابهایش را وصله میزد؛ اما هیچ وقت ندیدم كه وصله ناجور بزند. بعد دستهایش را به سویم دراز كرد و هی دور شد. در پشت سر، جای پاهای سرخرنگی مانده بود. به رنگ وصلهها و تا پشت كوههای روستای سنگآباد كشیده میشد. ناگهان گرگی موی ریخته و گر، از گوشهای بیرون پرید و به سوی جای پاها دوید و شروع كرد به لیسیدن. من هراسان و عرق كرده بیدار شدم. قلبم نزدیك بود از سینهام بیرون بزند.>>

مرد گفت: <<خیر است. خواب دیدن جوراب سفید بد نیست. اما وصلههای سرخرنگ ...>>

زن گفت: <<رفتم پیش كاكه. در كتاب برایم باز كرد.>>

<<خب. خب چی گفت؟>>

گفت: <<جوراب سفید در خواب دیدن شگون دارد؛ اما این كه وصلههای سرخ داشته، چیز دیگری است. یك نذر و نیازی، یك خونریزی تازهای باید راه بیندازید.>>

پسرك تند گفت: <<حلوا.>>

مرد گفت: <<یك خروس.>>

زن و مرد ساكت شدند و در ذهن خود در زیر آفتاب داغ، كودكی را دیدند كه دستمالی روی سرش انداخته بود و روی خرمنكوب نشسته بود و گاوها را به جلو میراند. زن در یادهای دورش، جیغی شنید: <<آخ پسرم! پاهایش در زیر تیغههای خرمنكوب ...>>

پسرك را روی دست بردند و جای پاهای خونآلودش تا دوردستها كشیده شد.

مرد به خود آمد و گفت: <<ممكن است باز هم برای پاهایش مسالهای پیش آمده باشد. آخر هنوز پس از آن همه سال، پاهایش اشكال دارد.>>

زن گفت: <<نخواستم خبر را به تو بگویم.>>

مرد دلواپس شد، <<كدام خبر؟ بگو چه شده؟>>

<<از زبان زن مام یوسف شنیدم. شوهرش از شهر آمده بود و خبر آورده بود كه در تهران، نیمه شب به خوابگاهشان حمله كردهاند.>>

<<كیها حمله كردهاند؟>>

<<فقط گفت حمله كردهاند و عدهای را هم از پنجرههای بالا، انداختند پایین روی آسفالتها. دیگر نگفت چه كسانی بودهاند. فقط همین را گفت. خودش كه بیاید، برایمان میگوید كه چه خبر شده.>>

مرد با كف دست به زانوهای خود كوبید: <<نگران پاهایش هستم. اگر سالم بود، میتوانست فرار كند؛ اما ...!>>

زن سر تكان داد: <<شش ماه طول كشید تا پاهایش خوب شد. بدتر از همه آن ستمهایی بود كه برای امتحان كنكور كشید. چهار ماه بدنش رنگ حمام ندید. شبها مینشستم رو به رویش و هر وقت چرتش میگرفت، از كاسه، آب میپاشیدم به صورتش، خودش گفته بود.>>

<<چه ستمی، چه ستمی خدایا!>>

<<قالیچهی زیر پایمان را كدخدا، ارزان خر كرد. یادگار مادرم بود. هر چه داشتیم و نداشتیم فروختیم تا راهش انداختیم.>>

دوباره پسر از دور در برابرشان پیدا شد. لنگلنگان میآمد و گله گوسفندان مردم را هی میكرد. از چراگاههای دور روی تپهها آمده بود. سر و رویش از آفتاب گر گرفته بود.

<<فرستادیمش شهر، چهار سال از ما دور بود. چهار سال نان و خرما خورد.>>

مرد چپقش را در كیسه توتون كرد و پرسید: <<آن شب كه الاغ خالو سهراب را برای هیزمكشی امانت گرفته بودم یادت هست؟>>

زن گوشهی چارقدش را كنار زد و گفت: <<تا صبح از دوری كرهاش ناله كرد.>>

<<و تو، صبح زود بلند شدی و گفتی كه الاغ را ببر و بده به صاحبش. من مادرم و میفهمم كه این حیوان زبان بسته تا صبح چه كشید. نالههایش دلم را كباب كرد.>>

<<و راه افتادیم به سوی شهر كه پسرمان را ببینیم.>>

<<توی راه همهاش گریه میكردیم.>>

<<برای كرهالاغ ...>>

<<و برای پسرمان.>>

<<شبهای آبیاری، كتابش را میآورد سر مزرعه و از هر فرصتی برای خواندن استفاده میكرد. مینشست كنار چراغ بادی. هی میخواند و به من میگفت بیشتر از یك میلیون نفر شركت كردهاند. عدهای توی شهر پول دارند و به كلاس خصوصی میروند. معلم سرخانه دارند و من این جا فقط این كتابها را دارم.>> میگفتم:

<<پناهت به خدا، امیدت را از دست نده پسرجان!>>

زن گفت: <<چیزهای قوتدار برایش میخریدیم. شیره، خرما و چند بار هم قرصهایی كه در آب میجوشید از شهر گرفتیم. خیلی خوشش میآمد. لیوان را سر میكشید و میگفت: <<آخ كه زنده شدم! شبانهروزی دو ساعت بیشتر نمیخوابید. مینشستم و آب به صورتش میپاشیدم.>>

پسرك كه از گفتوگوی پدر و مادرش بغضش گرفته بود گفت: <<اگر نوبت من شد، نباید آب به صورتم بپاشی. بدم میآید. به جایش برام خرما بخر. قرص جوشان بخر.>>

زن به شوخی گفت: <<تا تو دیپلم بگیری دم خر به زمین میرسد.>>

پسرك اعتراض كرد: <<آخر شما هی به من كار میدهید.>>

<<داداشت چیز دیگری است.>>

<<من هم چیز دیگری میشوم. از او بهتر. اگر او در شهرستان دوم شد، من اول میشوم.>>

<<پناه بر خدا! چشم حسودت كور!>>

<<حسود من علی حسن است. نمیخواهم كور بشود. چون دیگر نمیتواند با من فوتبال بكند.>>

<<شوخی كردم پسر، خدا نكند كسی كور بشود.>>

<<داداش به من قول داد یك توپ فوتبال واقعی برام بخره.>>

زن گفت: <<حتما میخره. سرتاسر امسال دلم توی دستم بود. از دوریاش. هر وقت آشی میپختم میگفتم خدایا كاش بال در میآوردم و كاسهای از این آش برایش میبردم تهران.>>

مرد دود چپق را از بینی بیرون داد: <<برای یك نفر كه نمیشود آش برد. بقیه هم دلشان میخواهد. همین مانده كه بوی پیاز داغ و نعنا داغ بیندازی توی دانشگاه. دیگران هم شكم دارند.>>

پسرك گفت: <<خب آنها هم مادرشان بال دربیاورند و براشان آش ببرند.>>

در غبار، از دور پسرشان را میدیدند كه در خرمن جا، تقلا میكرد تا بار افتادهی الاغی را بردارد. چهرهاش خسته و خیس بود.

زن از دور شنید: <<پاهایم مادر! پاهایم...>>

و به خود آمد. رو كرد به مرد:<<آخر خدا براشان نسازد، چرا بچههای مردم را از بالا ول دادهاند پایین؟>>

مرد جواب داد: <<من هم چیزهایی شنیده بودم. نخواستم به تو بگویم و دلواپسات بكنم. میگویند تحصن كرده بودند.>>

<<یعنی چه بلایی به سر خودشان آوردهاند؟ تحصن؟ تا به حال این طور چیزی نشنیدهام.>>

<<یعنی نشستهاند روی زمین.>>

<<خب لابد خسته شدهاند. ما هم الان نشستهایم این جا روی این تپه و منتظر آمدن پسرمان هستیم، باید بیایند و ما را از این بالا پرت بكنند پایین؟>>

<<فقط ننشستهاند، یك چیزهایی هم گفتهاند.>>

<<خب چند تا جوان كه دور هم بنشینند، میشود ساكت باشند؟ آن هم جوانهای امروزی. به خودت نگاه نكن كه در جوانی مگس در دهنت خفه میشد.>>

<<یادت نیست كه شبها میآمدم پشت دیوار خانهتان و برایت آواز میخواندم.>>

پسرك گفت: <<من هم با همكلاسیهایم مینشینیم كنار دیوار مدرسه و حرف میزنیم. دیروز هم عباسعلی به كدخدا فحش داد.>>

پدر پرسید: <<برای چه فحش داد؟>>

<<آخر كدخدا دیروز كه فوتبال میكردیم ما را از زمینش بیرون كرد و گوش عباسعلی را هم پیچاند.>>

مادر گفت: <<به لعنت بروی كدخدا. آخر گوش بچه مردم را چرا میپیچانی؟ این زبان بستهها صبح تا تنگ غروب كار میكنند. بگذار یك ساعتی هم دور هم باشند و بازی بكنند. ای بیرحم! گندمهای مردم را سبز خر میكنی، فرشهای ما را به قیمت ارزان میبری. اقلا بگذار بچههامان راحت باشند.>>

پدر گفت: <<از دست آن خانها درآمدیم، افتادیم به چنگ این خانهای پولدار.>>

مادر جای پای سرخ رنگی را در ذهنش دنبال كرد كه تا پشت كوههای سنگ آباد كشیده میشد و گرگ پیری را دید كه جای پاها را میلیسید و...

رو به پسرش كرد و گفت: <<داداش به قولش وفا میكند عزیزم! غصه نخور.>>

پسرك ملخی را كه از دستش در رفته بود و چند متر دورتر نشسته بود با حسرت نگاه كرد و گفت: <<قول یك توپ فوتبال به من داده. یك توپ واقعی فوتبال. نه پلاستیكی كه عمو حاتم بقال كنار دكانش آویزان میكند. نه، یك توپ واقعی، با خالهای درشت سیاه و سفید. تازه و نو. باد كرده و آماده. اصلا سوراخ نمی شه. صد تا لگد هم بزنی، آخ نمیگه. بادش در نمیره ها.>>

پدر پرسید: <<خارجی؟>>

<<از خارجی بهتر. داداش میگفت: <<ایران خودش ساخته.>>

مادر پرسید: <<ایران ساخته؟>>

<<پس چه. تازه ایران هواپیما هم ساخته. توپ كه چیزی نیست. معلممان میگفت تانك، زرهپوش هم ساخته. موشك كه خیلی ساخته. پفكهایی كه عمو حاتم داره، همهاش را ایران ساخته. خیلی هم خوشمزه.>> مفش به اندازه سه سانتیمتر آویزان شد رو به زمین و ناگهان با یك نفس همه سه سانتیمتر را بالا كشید.

مادر رو به او گفت: <<پاك كن و بینداز دور. هی بالا نكش. فكر میكنی خیلی قیمتی است. ساخت خارج كه نیست دیگر پیدا نشود. یك ساعت دیگر دوباره میسازی.>>

پسرك رنجیده گفت: <<به تو چه! مال خودمه!>>

پدر گفت: <<دست و پای خیلیها شكسته. چند نفر را هم كشتهاند.>>

مادر آه كشید: <<خدایا بچهام را به تو سپردم! تو خودت میدانی كه چه قدر بیدست و پا و بیآزار است.>>

صدای بوق مینی بوس در دره بپیچد. ناگهان هر سه با هم بلند شدند. مینیبوس را دیدند كه از پیچ تندی گذشت و ناپدید شد. با دلواپسی از تپه پایین رفتند و به سوی درخت نارونی كه پای چشمه در كنار جاده بود دویدند. مینی بوس دوباره از پس تپه پیدا شد و آمد كنار درخت و در میدان ده در گرد و غبار ایستاد. عدهای پیاده شدند. از دور دیدند كه دو نفر زیر بغل مسافری را گرفتهاند و دارند به سوی خانهها میبرند. پدر جلوتر میدوید و مادر و پسرك او را دنبال میكردند. آن كه زیر بغلش را گرفته بودند، دو تا پاهایش را گچ گرفته بودند. مادر، پسر خود را شناخت و لطمهای به صورت خود زد. پسرك زودتر از همه در كنار داداشاش ایستاده بود و او را میبوسید. داداش ساكش را از یكی از همراهانش گرفت. درش را باز كرد و توپ فوتبال بدون بادی را بیرون آورد و به پسرك داد و گفت: <<با چاقو سوراخش كردند. همان شب.>>

پسرك بغضش را خورد.