گنجشگ های آن خانه
جمعه 8 بهمن 1389 11:28 AMدیوار تا سقف آسمان رفته، شك نمیكنم كه دل آخرین سنگهایش به آسمان چسبیده…
فقط صدای آوازهای گنگی كه عصرها هنگام بازی لیلی زمزمه میكند مانده.
گنجشكهامان هم ماندهاند…
بارها در همین حالت گنجشكی فضلهاش را میان ابروهایم نشانه رفته و موفق شده اما تا حالا حتی از خودم هم خجالت كشیدهام كه بگویم بیتربیتترینهاشان صدها بار میان لبهایم را نشانه رفتهاند و موفق شدهاند یا نشدهاند…
به هر حال گنجشكهای درخت او زیباتر بودند و اگر میخواست بازنده شرط زیاد و كم گنجشكهای روی ساقه نازك درختم و درختاش میشدم…
هنوز سر و صدای در هم گنجشك های درخت اش گوشنواز ترند…
توپ رنگارنگ پشمالو به هر چه انتظار پایان میدهد. دلم هری پایین میریزد. برش میدارم به سبكی پر قوست. میبویم و میبویم و میبویمش و با یك جست سر دیوار و مثل یك جنس شكستنی تحویل میدهم و دوباره و دوباره میان تنه تنومند درختم و دیوار دراز میكشم و صد توپ پشمالوی رنگارنگ به حیاطمان میآیند و من صدتا میشوم و میبویم و میبویم و میبویمشان و با یك جست…
سینه برآمده یكیشان نوك مگسك است، بگذار بزنمش. تشخیص گنجشكهای درخت او كه مهمان درخت منند كار سختی نیست. تفاوت شاخ و برگهای درهم تنیده دو درخت كه به زور از میان سقف آسمان و دیوار بیرون زدهاند مثل روز روشن است…
شاخ و برگهای درخت ها همدیگر را بغل گرفتهاند… بغل گرفته اند و میبوسند همدیگر را مثل پدرهامان…
به تلألو نور خورشید نگاه میكنم كه حالا از لای برگ های درخت هامان چشمهایم را میزند و برق چشمهایش چشمهایم را میزند و نور پاشیده بر بال و پر گنجشكهایش با ساقه های نازك براق درخت اش در هم تلاقی میشوند…
گنجشكهایش میدانند كه با تیر نمیزنمشان . مثل اینكه این یكی شیطنتش گل كرده و هی میآید تا نزدیك چشمهایم وهی در لای برگ ها گم میشود و گم میشود و گم میشود و دیوار هی بالا میرود و سقف آسمان را فشار میدهد و باز بالا میرود و … ساقه نازك درخت در دستانش و دستانم.
بشمار یك، دو، سی و پنج… شصت … صد و میخندند پدرهامان.
صدای آواز آرام هنگام بازی عصرانه لی لی ، یك جوانه، دو جوانه، میخندند پدرهامان…
میآید تا نزدیك چشمهایم و هی در لای برگ ها گم میشود و گم میشود و من نمیزنمش. توپاش را با پا نمیزنم میترسم بشكند. فضله ای به هوای میان ابروهایم سرازیر میشود، سرم را میدزدم…
سرم را میدزدم از مسیر سنگ تیر و كمان لندهوری كه عصرها وقت بازی لی لی اش میآید… سینه اش یكیشان نوك مگسك است. فقط یك حركت كوچك انگشت اشاره ام كافی است هك خون از میان ابروهایش بزند بیرون و دسته تیر و كماناش سرخ شود…
سینه یكیشان نوك مگسك است. راست میگوید ؤمن كه عرضه زدن یك گنجشك را هم ندارم غلط كرده ام خرج روی دستاش بگذارم…
اما باز میگویم و میگویم و میگویم كه برای زدن گنجشك نمیخواهماش…
میان ساقه نازك درختم و دیوار، راست میگوید جای بازی و استراحت نیست این جا توی این گرما.
ساقه جوانه باران است چه میدانست پدرم؟…
میان تنه تنومند درختم و دیوار… راست میگوید جای خستگی در كردن و دراز كشیدن نیست این جا توی این سرما.
درخت گنجشك باران است چه میداند مادرم؟…
بیچاره دیگر از سن و سالاش گذشته كه یواشكی بیاید و كنارم دراز بكشد و یك چشمی مسیر نگاهم را تا نوك مگسك دنبال كند و سری بتكاند و غم از دست رفتن مشاعرم را بخورد . ساقه درخت هی نازك میشود بعدش تنومند میشود و مادر چشمهایش سرخ میشوند. چشمهای مادر سرخ میشوند چون اصرار دارد ثابت كند دیوار كوتاه است و داد بزند كه چه مرگیم شده و من میگویم دیوار تا سقف آسمان رفته و باز چشمهایش…
و من از درخت هامان بگویم و نشاناش بدهم درخت ها را و او هاج و واج فضای خالی مورد ادعایم را با دستان لرزانش لمس كند و چشمهایش سرخ شوند و اشك گونههای چروكیدهاش را بپوشاند و بازاری از پا نگرفتن آن ساقههای بیجان بگوید و بگوید كه من چشم و چراغ خانهام. بعد به ریش و موی بلندم گیر بدهد و چشمهایش سرخ شوند و زار بزند و وقتی گنجشكهای براق را با اشاره نشاناش میدهم دست ها را به سینه بكوبد و رو به آسمان بپرسد كه من تقاص كدام گناه كبیرهام؟…
و من باز ازشاخههای در هم تنیده بگویم و از دیوار و چشمهایش سرخ شوند و باز سرخ شوند و…یك روز صبح بمیرد . بدون آنكه موفق شوم وجود درخت و دیوار و گنجشكهای آن خانه را به او اثبات كنم…
دیوار تا سقف آسمان رفته، شك نمیكنم كه دل آخرین سنگهایش به آسمان چسبیده ،فقط صدای آوازهای گنگی كه عصرها هنگام بازی لی لی زمزمه میكند مانده.
خوشحالم كه چشمهای آن لندهور دیگر هنگام بازی نمیبینندش…
دومین تیر تفنگم ، بشمار یك ، دو… سه… سی، شصت، شصت،شصت، شصت سال است كه توی لوله زندانی است. من كه عرضه…
سینه یكیشان نوك مگسك است . میداند كه نمیزنمش. اما این بار اشتباه میكند تا نزدیك صورتم میآید و دوباره لای شاخ و برگهای درخت هامان گم میشود و گم میشود و…
ماشه را فشار میدهم … میان ابروهایش ، تیر و كماناش سرخ میشود.
ماشه را فشار میدهم … باز هم ….
مادر سال ها پیش از كجا میدانست كه میگفت دیگر زنگ زده و باید بیندازمش دور؟…