حباب صورتی
جمعه 8 بهمن 1389 10:59 AM خانمه یك تكه ابر در می آورد. می مالد به یك چیزی توی یك جعبه ی در شیشه ای می زند به صورتم: آهان حالا خوب شد.
بعد هم رژ لب قرمز را آرام می كشد روی لبهایم؛ می گوید :بمال بهم.
قبلش هم برده بودم توی حمام حسابی شسته بودم. دلم می خواست همانجا توی وان می خوابیدم و مثل تبلیغ های شامپو بچه اسباب بازی می ریختم توی آب دور و برم. و هی با كف صابون ها حباب درست می كردم و بعد شلپ شلپ می كردم. می تركاندمشان. ولی آوردم بیرون با آن حوله كلاه دارها سرم را خشك كرد. بلوز سفید از سرم كشید پایین و غذای داغ گذاشت توی دهنم.
دستش را می كند توی یك چیز چسانكی، هی فرو می كند لای موهایم و در می آورد. فرفرشان می كند. چند تا شان را هم می ریزد توی صورتم. محكم بغلم می كند و آن آقائه را صدا می زند : پسر ببین چی شد. خودش است. آقائه یواش بهش گفت :نگاه كن ! چشمهایش مثل قرقی می ماند. می آییم توی یك اتاق بزرگ. آقائه جعبه عروسك ها را ته اتاق نشانم می دهد. بغل هم بغل هم نشسته اند. دور تا دور. انگار روی هم سوار شده اند.
آن عروسك ها را می بینی؟ باید توی تبلیغشان بازی كنی؟
سرم را می چرخانم. با چشم های آبیشان زل زده اند توی چشمم. دورجعبه هایشان صورتی است. نمی توانم بهشان دست بزنم. آفتاب می زند توی جلد برق برقیشان، می خورد توی چشمم.
آقائه یكی از همان جعبه ها را می آورد. درش را باز میكند. می دهد دستم. كف دستهایشان را نشانم می دهد. ببین این قلب سرخ ها را كه بزنی هر كدامشان یك صدا می دهد. دستم را می كنم لای موهای طلایی و فرفری عروسك. چشم هایم برق می زند. می زند به پهلوی خانمه : برق نگاهش را ببین. آن موقع هم كه پیدایم كردند همین را گفت.
داشتم لای ماشین ها راه می رفتم. النگو چندرنگه ها را روی یك میله پشت سر هم گذاشته بودم گرفته بودم سر انگشت دوتا دستهایم. گزگز می كردند. یكهو بغلم بوق زدند. بعد خانمه یك شكلات از جیبش در آورد دراز كرد طرفم : دلت می خواهد بروی توی تلویزیون همه عكست را ببینند؟
آب دماغم را با آستینم پاك كردم. شكلات را خوردم و آب دهنم را محكم قورت دادم : آره، ولی هنوز النگوها را نفروخته ام.
آقائه در عقب ماشین را بازكرد: بیا بالا، همه شان مال من.
دستم را می گیرد :ا ول دست چپ؛ فشار میدهم روی قلب اولی، صدایش بلند می شود : مامان، مامان، می خندم.
آن ته چند نفر لیوان گرفته اند دستشان قلپ قلپ سر میكشند.
دوباره دستم را بلند می كند. می گذارد روی قلب دومی. صدایش در میآید :دد، دد.
عرقش را پاك می كند :حالا نوبت آن یكی دستش است، فشار بده.
دستم را می گذارم روی قلب. همان صدائه می گوید : بابا، بابا.
خانمه می آید بالای سرم : آ، بارك الله، حالا آخریش. عروسك را از دستم ول می كند. عقب عقب می روم. گریه می كند : عو، عو، عو.
ماچم می كند: الان تمام می شود. باشد؟ سرم را تكان می دهم. بشكن می زند، برم می دارد می نشاندم روی صندلی : حالا دوربین ها را روشن كنید. چند تا چراغ روشن می شود. نورشان می خورد توی چشمم. چشم هایم را می بندم.
آقائه می نشیند جلوی پایم :خانومی چشم هایت را بازكن. قلب ها را یكی یكی فشار می دهم. دست می گذارد پشت گردنم :دولا شو روی عروسك.
دست هایش را می زند بهم : آقا كات، میله سر پشمالوی بالای سرم را می زند كنار. دوباره می رود بغل دوربین ها. دل نرم عروسك توی دستم تا می شود. موهایش را از بغل گوشش با دست می كشد بالا : پیرهنش را نزن بالا، به آقای بغل دستی اش می گوید چراغ قرمزه را دوباره روشن كند. قلب ها را فشار می دهم. مثل لبهایش است. قرمز قرمز.
پایش را می كوبد زمین. از روی صندلی بلندم می كند: چند بار بگویم : هر وقت من علامت دادم فشار بده.
خانومه می آید. چزی درگوشش می گوید. گرمم است. دوباره می گذارم روی صندلی و باز دوباره قلب ها را فشار می دهم، یكی یكی.
دست هایش را می مالد بهم : عالی بود.
چراغ ها را خاموش می كنند. دود سیگار را از توی صورتم می زند كنار. خانومه بغلم می كند ازروی صندلی می گذاردم زمین. ژاكتم را تنم می كند و دكمه هایش را تند تند می بندد. روسریم را محكم گره می زند. رویش را می كند طرف آقائه : پولش را آوردی؟ آقائه : یك عالم پول می گذارد توی دستم. در را نشانم می دهد : برو به سلامت. راه می افتم توی خیابان. لای ماشین ها. چند روز است كه می آیم اینجا سر همان چهار راه. كلی از النگو چندرنگه ها را گرفته ام روی دستم. ماشین ها از همه ور برق می زنند. سرم را دور می گردانم. می دوم طرفشان. بعضی وقتها پایم توی چاله گیرمی كند. صورتم را می آورد نزدیك شیشه یشان. پلك می زنم. من دلم می خواهد فقط یك دفعه ی دیگر عروسك دل نرمه را بغل كنم ؛فقط یك دفعه ی دیگر قلب سرخ ها را فشار بدهم، فقط یك دفعه ی دیگر بگوید بگوید : مامان، دد. . .