زنی که از جنس نور بود و مردی که او هم از جنس نور بود و خیلی خشن بود و پسرها
پنج شنبه 7 بهمن 1389 10:58 PMزنی كه از جنس نور بود، كنار تخت زانو زده بود و در روشنایی چراغ كوچك نفتی میگفت: «خدایا از تو فقط میخوام اونو برگردونی. فقط میخوام اون بیاد پیش من. دیگه هیچی از تو نمیخوام. فقط میخوام اونو داشته باشم.»
پسرها دور اتاق نشسته بودند و نگاه میكردند. یكیشان از توی ظرف جلویش تخمه برمیداشت و میشكست. بقیه فقط نگاه میكردند. زنی كه از جنس نور بود هنوز میگفت: «خدایا میدونم كه خیلی اذیتش كردم، میدونم كه اصلا نتونستم براش همسر خوبی باشم، اما حالا از تو میخوام اونو برگردونی. بدون اون نمیدونم چیكار باید بكنم.»
بعد همین طور كه آرام آرام گریه می كرد بلند شد و چراغ نفتی را گذاشت روی لبه پنجره. بیرون باد میوزید و شاخههای درخت بلند جلوی پنجره را تكان میداد. زیر نور مهتاب كسی را دید كه دارد به كلبه نزدیك میشود. به دقت نگاه كرد. انگار كسی سعی داشت مخفیانه به آنجا نزدیك شود.
پسری كه بزرگتر بود، گفت: «خودشه، همیشه همینطوره، دعا نكرده طرف پیداش میشه. انگار خدا میخواد حرفو از دهنش بقاپه.»
بقیه همان طور نشسته بودند و چیزی نمیگفتند.
زنی كه از جنس نور بود، برگشت و تفنگ شكاری بزرگی را برداشت كه به دیوار آویزان بود. تفنگ را از كمر خمكرد و توی لوله را نگاه كرد. خالی بود. دوید طرف كمد و داخل كشوها را گشت. نتوانست فشنگها را پیداكند. حالا كسی داشت به در كلبه ور میرفت در حالی كه نمیخواست زیاد سر و صدا راه بیندازد. زنی كه از جنس نور بود تفنگ را طرف در گرفت و عقب عقب رفت تا به دیوار رسید. همانجا ماند. چند لحظه بعد در كلبه آرام باز شد و كسی سرك كشید. پسری كه بزرگتر بود دوباره گفت: «خودشه.»
كسی كه سرك كشیده بود، حالا كاملا داخل شده بود. مردی بود از جنس نور، با ریش بلند و لباس مندرس. حالا او مردی بود كه از جنس بلور بود و خیلی خشن بود. به اطراف نگاهی كرد. زنی را دید كه از جنس نور بود و تفنگ دستش بود. مردی كه از جنس نور بود و خیلی خشن بود گفت: «چیه؟ میخوای منو بكشی؟ میخوای یه مرد تنها و بیپناه رو كه به كلبه تو پناه آورده بكشی؟»
پسرها ساكت ساكت بودند. حتا پسری كه از همه بزرگتر بود. زنی كه از جنس نور بود گفت: «برو بیرون. اگه یه جا واسه خوابیدن میخوای، برو تو انبار كاه بگیر بخواب، شام هم برات میآرم. فقط خواهش میكنم برو بیرون.»
مردی كه از جنس نور بود و خیلی خشن بود، همانجا نشست. گفت: «این قدر خستهام كه نمیتونم یه قدم بردارم. لطفا اون تفنگو بگیر پایین. فردا صبح به محض این كه آفتاب دربیاد میرم پی كارم.»
زنی كه از جنس نور بود، آرام آرام به مردی كه از جنس نور بود و خیلی خشن بود نزدیك شد. تفنگ را هنوز طرف او گرفته بود. گفت: «فرار كردی؟ كسی دنبالته؟»
مردی كه از جنس نور بود و خیلی خشن بود، گفت: «همیشه یه نفر پیدا میشه كه دنبال آدم راه بیفته و بخواد بكشدش.»
زنی كه از جنس نور بود، نزدیكتر شد. گفت: «كسی میخواد بكشدت؟»
تفنگ را حالا پایین گرفته بود. پسری كه بزرگتر بود، گفت: «نرو جلو، الانه كه پدرت رو دربیاره.»
بقیه ساكت مانده بودند. زنی كه از جنس نور بود، كنار مردی كه از جنس نور بود، نشست و گفت: «خیلی وقته فرار میكنی؟»
مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، گفت: «یه عمره. دیگه خسته شدم.»
زنی كه از جنس نور بود، گفت: «خیلی خب، صبر كن برات غذا بیارم. فقط فردا صبح زود از این جا برو.»
پسری كه بزرگتر بود، گفت: «احمق، گور خودتو كندی.»
زنی كه از جنس نور بود، نشنید پسر بزرگ چی گفت. فقط شنید مردی كه از جنس نور بود و خیلی خشن بود، گفت: «مطمئن باشین خانم. من اگر هم بخوام، نمیتونم اینجا بمونم.»
وقتی زنی كه از جنس نور بود با ظرف غذا برگشت، مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، خوابش برده بود. زنی كه از جنس نور بود، آرام خم شد و شانه مردی كه از جنس نور بود و خشن بود را تكان داد. مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، ناگهان دست زنی كه از جنس نور بود را گرفت و او را محكم طرف خودش كشید. زنی كه از جنس نور بود، به زمین افتاد. پسری كه بزرگتر بود، گفت: «نگفتم، حالا گیر افتادی.»
مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، از زیر لباس مندرسش هفتتیری درآورده بود و طرف زنی كه از جنس نور بود گرفته بود. با دست دیگر از جیبش چیزی درآورد و جلوی زن انداخت. گفت: «اینو میشناسی؟»
زنی كه از جنس نور بود، از میان تكههای ظرف و غذایی كه زمین ریخته بود، سكهای را برداشت كه مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، آنجا انداخته بود. سكه را بالا آورد و نگاه كرد؛ سكهای نیكلی بود با سوراخی كوچك در وسطش. زنی كه از جنس نور بود، گفت: «اینو از كجا آوردی؟»
مردی كه از جنس نور بود و خیلی خشن بود، گفت: «وقتی كشتمش، تو جیبش بود. همینطور عكس تو و نشونی این خونه. فكر كنم داشت برمیگشت پیشت. البته با یك قاطر كه بارش خاك طلا بود.»
بعد با آستینش هفتتیر را پاك كرد. دوباره گفت: «حیف شد كه دیگه نمیتونه بیاد.» زنی كه از جنس نور بود خندید. همینطور به سكه نیكلی نگاه میكرد. مردی كه از جنس نور بود و خشن بود، گفت: «چرا میخندی؟ خوشحالای میخوای بری پیشش؟»
زنی كه از جنس نور بود، گفت: «نه، داشتم الان دعا میكردم زود...
ناگهان همه جا تاریك شد.
این تاریكی فوقالعاده ناگهانی و غافلگیركننده بود. زنی كه از جنس نور بود، به همراه مردی كه از جنس نور بود و خشن بود و لباسهای مندرس او و سكه نیكلی و كلبه و هفتتیر مردی كه از جنس نور بود و خشن بود و تفنگ زنی كه از جنس نور بود و تكههای شكسته ظرف و غذایی كه زمین ریخته بود و چراغ كوچك نفتی كه لب پنجره بود و پنجرهای كه چراغ نفتی كوچك آنجا بود و كمدی كه كشوهایش باز مانده بود و درخت جلوی كلبه كه باد شاخههایش را تكان میداد و تختی كه زنی كه از جنس نور بود، كنار آن زانو زده بود و مهتاب و فشنگهایی كه هرگز پیدا نشده بود و قاطر با بار طلایش و خاك طلایی كه بار قاطر بود و سوراخ كوچك وسط سكه نیكلی تاریك تاریك شدند.
حتا پسرها هم تاریك شدند و آن یكی هم كه تخمه میخورد تاریك شد. پسری كه بزرگتر بود، گفت: «چرا اینطور شد؟» پسری كه كوچكتر بود بلند شد و لامپ اتاق را روشن كرد. بعد گفت: «به هرحال فرقی نمیكرد. ممكن بود زنه انتقام بگیره یا همهش دروغ باشه. یا حتا اونها با هم ازدواج كنن و با طلاهای شوهر قبلی تا آخر عمر خوش بگذرونن.»
پسری كه بزرگتر بود، گفت: «اما باید میدیدیم. حیف شد.»