نوجوانىپیامبر (ص)
چهارشنبه 6 بهمن 1389 10:08 PM
دوست دارى چوپانى كنى و گوسفندان مردم مكه را بچرانى ؟ محمد كه دلش براى ديدن صحرا و هواى آزاد و محيط باز لك مى زد، بى درنگ گفت :
- آرى عمو جان ؛ دوست دارم .
- بسيار خوب ؛ مى گويم برايت چوبدست و توشه و مشك آب و هر چه نيازى دارى فراهم كنند و آنگاه همراه يكنفر تو را به قراريط مى فرستم . اگر كارت را خوب انجام بدهى ، مزدى هم به تو خواهند داد. (23)
اواخر اسفند بود و اوايل گـل و سبزه . خارهاى صحرايى اطراف قراريط، تك تك از سايه بان سنگى يا بر شيب مـلايـم تـپـه اى ، خـود را بـه چـشـم مـى كـشـانـدنـد ولى از پايمال شدن و دسترس گوسفندان نيز كه در همان حوالى مى چريدند، در امان نبودند.
مـحـمـد، بـالاى خـود را چـشمه آفتاب صبحگاهى مى شست و از پس گله ، به آرامى پيش مى رفـت . چـوب شـبـانـى را زيـر بـغـل گـرفـتـه بـود تـا با هر دو دست ، نخستين مولود آن سال گله را، كه بره دو روزه اى سپيد موى و سياه چشم بود، راحت تر در آغوش بفشارد.
مـيـشـى بـه هـمان رنگ ، با پستانهاى بر جسته ، از نزديك پاى محمد دور نمى شد و گاه بـره اش را در آغـوش چـوپـان بـه صدايى گرم مى خواند و سر را بالا مى گرفت و با چـشمهاى زيبا و درشت به شبان و بره ، حريصانه اما مطمئن و معصوم مى نگريست . در اين حـال گـويـى بر سپيدى چشمان ميش با سياهى مردمكها نوشته بودند: مادر، چشمانش جلوه روشن عطوفت مادرى بود.
مـحـمـد، در هـمـان حـال كـه بـره را در بـغـل داشـت ، پا به پاى گوسفندان راه مى سپرد و حـركـات آنان را زير نظر مى داشت . گاه ، سگ گله را به صدايى فرا مى خواند و او را بـا اشاره دست به سوى گوسفندى مى فرستاد كه مى رفت از گله دور شود؛ گاهى نيز با نوايى و صدايى كه بدان عادت كرده بود گوسفندان را به پيشروى وا مى داشت .
چـون انـدكـى پـيـش رفـت و بـه جـايـى رسـيـد كـه علف بهترى داشت ، سگ را صدا كرد و گـوشـه اى خواباند؛ خود نيز، بر سر سنگى نشست . گوسفندان با خوابيدن سگ در مى يـافـتـنـد كـه پـيـشـروى لازم نـيـسـت و مـى تـوانـنـد بـچـرنـد و مشغول چرا شدند.
مـحـمد كه هنوز سبحانه نخورده است ، از كسيه توشه خود قدرى مويز و پنير و گرده اى نـان در مـى آورد و بـا اشـتـهـا غذاى خود را مى خورد. سپس از مشك كوچك آبى كه به همراه دارد، قدرى آب مى نوشد و سفره خود را جمع مى كند و در كيسه مى نهد.
بـعـد، به صحرا، به كوه و به آسمان مى نگرد؛ لحظه ها در تنهايى كند مى گذرند اما او بـا شـكـيبايى تحمل مى كند. تنهايى علاوه بر آنكه براى او، دستمايه شكيبايى ست ، بـاعـث مـى شـود كـه در هـمه چيز دقيق بنگرد و درست بينديشد؛ به گياهان مى نگرد، به تـنـوع آنـها؛ به رنگانگى گلها و برگها و ساقه هايشان و از خود مى پرسد چگونه از يـك سـرزمـيـن ، در يـك وجـب خـاك و در كـنـار هـم چـنـديـن گـيـاه ، بـا چـنـديـن شكل و رنگ و طرح مى رويد؟ لبه برگهاى اين يك مضرس است ؛ آن يك صاف است ؛ و آن ديـگـرى دالبـر دارد. آن يـكـى خار است ولى گلى فيروزه اى بر سر دارد؛ ساقه اين يك پـرز دارد و آن ديـگـرى ، صاف و صيقلى است . اين خارها و اين گياهان خودرو، چه گلهاى ملوس و رنگارنگى دارند؛ آن يك سفيد و آن ديگرى شنگرفى است .
آسمان را چه كسى بر فراز سر ما بر افراشته است ؟ ستارگان را چه كسى چون گلهاى نـورانـى ، در مـزرع آن كـاشـتـه اسـت ؟ چرا خورشيد چنين منظم و همواره با نورى يكدست ، صبحگاهان از افق شرق بر مى آيد و شامگاهان در افق غروب پنهان مى شود؟
ماه ، اين چراغ شباهنگام ، نور خود را از كه مى گيرد؟ چرا در آغاز هر برج نازك اندام است و تـا شـب چـهـاردهـم مـنـظـم و بـهـنـجـار، انـدك انـدك بـر آن مـى افـزايـد تـا بـدر كـامـل مى شود و دوباره مى كاهد؟ چرا همين سگ كه اكنون آن كنار خوابيده است با گوسفند فرق دارد؟ اين شامه تيز و هوش و چابكى و وفا را چه كسى در او نهاده است ؟
ايـن سـؤ الهـا كـه پـيـاپـى جـان و افـكـار او را بـه خـود مشغول داشته است ، دستاورد تنهايى اش در صحراست .
با تشکر از حجت السلام والمسلمین آقای ابوالفضل حسن نژاد