در اردوگاه موصل 1 (آسايشگاه 13) اينجانب باغبان اردوگاه بودم. يك روز در فصل بهار فرمانده اردوگاه از من خواست تا مقداري خيار براي فرمانده عراقي‌ به عنوان تشكر و قدرداني ببرم. من به داخل باغ رفتم و مقداري خيار قلمي ريز چيدم و در يك سطل ريختم و براي فرمانده اردوگاه بردم. فرمانده عراقي به من و فرمانده ايراني گفت: چرا اين خيارها را آورده‌ايد؟ ما در جواب گفتيم كه در ايران رسم است بهترين چيز را هديه مي‌كنند. حال ما اين خيارها را براي شما به عنوان هديه و قدرداني آورده‌ايم. او در پاسخ گفت: شكراً، حال خيارها را بياور. رفتم خيارها را آوردم، گفت: اي مسخره، خيارهاي بزرگ را خودتان خورده‌ايد و خيارهاي كوچك را براي ما آورده‌ايد؟! برو خيار بزرگ بياور! من هم رفتم و مقداري خيار بزرگ و زرد چيدم و براي او آوردم. او نيز تشكّركرد و يك بكس سيگار به عنوان قدرداني به من داد!

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 72