همه‌ي كارهايش بين بچه‌ها، برخلاف ديگران بود. در جبهه معمول بود، كه هركس آب مي‌آورد و يا چايي درست مي‌كرد، اول براي ديگران مي‌ريخت و بعد اگر ته و توش چيزي باقي مي‌ماند، خودش مي‌خورد. اما او بيش از همه سر خودش عزت مي‌گذاشت.
موقع چاي كه مي‌شد، اول يك شيشه‌ي مرباخوري لب به لب چاي مي‌ريخت و شروع مي‌كرد به خوردن، و بقيه او را كه هي تند و تند مي‌گفت: «نه،‌ بدك نيست، كهنه‌ دم و تازه جوش است!» تماشا مي‌كردند و آه از نهادشان بلند مي‌شد. بعد هم يك دور با بچه‌ها چاي مي‌خورد. طوري شده بود كه ديگر تا او شهردار مي‌شد و مي‌رفت سراغ كتري آب و اجاق،‌ بعضي كه به چايي وابسته‌تر بودند، مي‌گفتند: «چايي مي‌خوري، ياد ما هم باش!» كه البته به روي مبارك نمي‌آورد و مي‌گفت: «اي به چشم».

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 129