چيزي به غروب آفتاب نمانده بود، جا به اندازه‌ي كافي براي نماز خواندن نبود، مجبور بوديم يكي‌يكي نماز بخوانيم،‌ بدون اذان و اقامه و ساير موارد.
بعضي از برادران، ديگر زيادي عجله مي‌كردند، هنوز تكبيره‌الاحرام را نگفته، مي‌ديدي در ركوع است و تا به خودت بيايي، دست‌هايش را روي زانوهايش تكان مي‌داد. كنايه از اين‌كه سلام مي‌دهد. از برادري كه نمي‌شناختم، با تعجب پرسيدم: «تمام شد؟» هر دو تايش را خواندي؟ ظهر و عصر؟! گفت: بله. گفتم: چه‌طور ممكنه؟ گفت: آخر من همه‌اش را حفظ هستم، فقط قنوت را از روي (كف دست) خواندم!

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 120