تندتند غذا مي‌خورد. جويده و نجويده لقمه‌ي اول را كه مي‌گذاشت سر دهانش، لقمه‌ي دوم در دستش بود. پشمك را به اين سرعت نمي‌خوردند كه او غذا را مي‌خورد. با هم رفيق بوديم، گفتيم: «اگر وقت كردي يك نفس بكش، هواگيري كن، دوباره شيرجه برو تا ما مطمئن بشويم كه تو هنوز زنده‌اي و خفه نشده‌اي!» سري تكان داد و به بغل دستي اشاره كرد: «چه مي‌گويد؟» او هم با دست زد روي شانه‌اش كه كارت را بكن، چيز مهمي‌ نيست. بي‌خودي دلش شور مي‌زند.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 105