پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 6:12 PM
شلمچه بوديم!
حاجي گفت: « بايد جاده تموم بشه». ساعت 10 شب بود كه كارمون تموم شد. هوا شرجي بود و گرم. كار كه تمام شد بلدوزرها رو گذاشتيم داخل سنگرها. سوار ماشينها شديم و راه افتاديم. من نشستم جلوي آمبولانس. ماشين سرعت داشت و باد تندي ميوزيد داخل ماشين. پارچي جلو پايم بود. دست كردم داخلش، پر از خاكشير خشك بود.
مشتم رو پر ميكردم ميگرفتم دم پنجره. باد، خاكشيرها رو ميپاشيد به صورت بچهها . هر از گاهي، يكي از بچهها ميگفت:
« عجب گرد و خاكيه! لامصب باد با خودش شنم ميآره!». پارچ خاكشير رو تا ته گرفتم جلو پنجره و به روي خودم هم نميآوردم تا رسيديم به مقرّ. آخرين دقيقههاي دعاي كميل بود. صداي گريهي بچهها مقر رو پر كرده بود. دويديم داخل سنگر تا ما هم گريهاي بكنيم و ثوابي ببريم لامپها خاموش بود. گوشهاي رو پيدا كرديم و دور هم نشستيم. تا اومديم جا خوش كنيم و با بچهها هم ناله بشيم، دعا تمام شد. بلند شدند. سلامي به ائمه اطهار(ع) دادند و برقها رو روشن كردند. هنوز برقها روشن نشده بود كه همگي خيره خيره نگاهمون كردند و بعد از لحظهاي صداي خندهشون سنگر رو لرزوند. همگي هاج و واج به همديگه نگاه ميكرديم و از هم ميپرسيديم چرابه ما ميخندند؟ حاجي آمد جلوتر دست مرا گرفت و گفت: « محسن! پس چرا تو با خاكشير وضو نگرفتهاي؟» دوباره صداي خنده سنگر رو پر كرد و منم مثل يخ وا رفتم.
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي