او هميشه حرف خودش را مي زد و به اين‌كه ديگران چه فكري مي‌كنند كاري نداشت. بعضي از بچه‌ها از او بسيار حساب مي‌بردند چون بيشتر اشارات و كناياتش به آن‌هايي برمي‌گشت كه زياد ادعاي اخلاص داشتند.
روزي با يكي از برادران اهل مطالعه، جلسه پاسخ به سؤالات داشتيم و همه جمع بوديم، او رو به آن برادر كرد و گفت: «برادر! شما وضو داريد؟ » آن برادر با تعجب گفت: « بله، چطور مگر؟» او گفت: «مي خواستم ببينم وضو داريد با من صحبت كنيد يا من بروم، بعداً بيايم!»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ه