سال 65 در شوشتر مستقر بوديم. همه‌ي بچه‌ها اهل نماز شب و دعا بودند. من هنوز خود را لايق اين عبادت‌ها نمي‌ديدم توي چادر ما هم چند نفري اهل دل بودند؛ نمازشان ترك نمي‌شد. يك روز گفتم: «بابا اين‌ها از اما بيشتر فيض مي‌برند بگذار كمي سر به سرشان بگذارم.»
شب خواب نرفتم. مدتي از شب گذشته بود. يكي از بچه‌ها جهت خواندن نماز شب يواشكي از چادر بيرون رفت؛ من هم پشت‌سر او به راه افتادم. او به نماز ايستاده و من هم جايش را پيدا كردم.
فردا شب من جلوتر از او رفتم. يك درخت كناري بود كه ايشان كنارش نماز مي‌خواند. خودم را پشت آن كه شاخه‌هايش روي زمين پهن بود، مخفي كردم. آمد و شروع كرد به نماز خواندن. بعد از پايان نماز در حال ذكر بود كه با شيطنت و مهارت خاصي و صداي روباه را دو، سه بار پشت سر هم تقليد كردم. ديدم ذكر را به سرعت به اتمام رساند و پا به فرار گذاشت.
من هم چند لحظه بعد از ايشان داخل چادر رفتم و گفتم: «شما هم اهل دل هستيد و ما خبر نداشتيم التماس دعا داريم !!! »
گفتم: «عبادت روباه از سقف چادر هم بالاتر نمي‌رود!!!!!!»
خلاصه كلي خنديديم.

منبع :ماهنامه وصال
راوي : بزرگمهرنژاد