صحبت از شهادت و جدايي بود و اين‌كه بعضي جنازه‌ها زير آتش مي‌مانند و يا به نحوي شهيد مي‌شوند كه قابل شناسايي نيستند. هر كس از خود نشانه‌اي مي‌داد، تا شناسايي جنازه ممكن باشد.
يكي مي‌گفت: «دست راست من اين انگشتري است.» ديگري مي‌گفت: «من تسبيحم را دور گردنم مي‌اندازم و...» اما نشانه‌اي كه يكي از بچه‌ها داد، براي ما بسيار جالب بود. او مي‌گفت: «من در خواب خُر و پُف مي‌كنم، پس اگر شهيدي را ديديد كه خُر و پُف مي‌كند، شك نكنيد كه خودم هستم.»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 186