يكي از بچه‌ها اول هر ماه، سنگر به سنگر تمام مقر را مي‌گشت و مي‌گفت: «من عازم ولايتم. هركس نامه‌اي، سوغاتي دارد بياورد.» چند روز بعد او را مي‌ديديم، فلاني تو كه هنوز اين‌جايي، مگر نگفتي مرخصي داري؟ با خونسردي جواب مي‌داد: «چرا، امروز چندم است؟» مثلاً مي‌گفتم: دوم، مي‌گفت: خوب، فردا كه هيچ، مي‌خواهم بروم تداركات براي گروه لوازم بگيرم، پس فردا هم نوبت نگهباني دارم، انشاالله در بيست و نهم مي‌روم.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 78