از او اصرار و از ما انكار، دست بردار نبود. هرچي مي‌گفتيم، يك چيز ديگري جواب مي‌داد. هيچ جوري راضي نمي‌شد. كمربندي كه دو دور راحت دور كمرش پيچيده بود، پوتين‌هايش كه بندهاي آن را مثل شال‌گردن دور ساقشان بسته بود و بلوزي كه جيب‌هايش توي شلوارش رفته بود، و سرشانه‌اش افتاده بود روي آرنج، وضع خنده‌داري را به وجود آورده بود، كه طفلي خودش نمي‌توانست آن را ببيند،‌ خلاصه حريف زبانش نشديم، و گفتم: خب حالا كه اصرار داري، باشد و فرستاديمش با راننده دنبال غذا، كه ديدم نرفته برگشت. به اخويمان كه با ماشين رفته بود، گفتم چي شد؟
لبخندزنان گفت: از خودش بپرس. گفتم چي شد پسر شجاع؟ همان‌طور كه سرش پايين بود، گفت: «ندادند بيارم،‌ گفتند: مورچه چيه كه فانوسقه ببنده، بچه‌ها از خنده غش كرده بودند،‌ بعد گفت: يعني چي؟ گفتم: يعني اين‌كه شما نمي‌توانيد غذاي بچه‌ها رو بياوريد.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 138