بعدازظهر بود و گردان براي عمليات آماده مي‌شد. فرمانده‌ي گردان كه هميشه با معاونش شوخي مي‌كرد، گفت: «خوب ديشب نگذاشتي ما بخوابيم! پسر، مردن كه ديگر اين همه گريه و زاري ندارد. اگر به خودم گفته بودي، تا به حال صد بار كارت را درست كرده بودم.» سپس دست به پشت آن بنده‌ي خدا زد و گفت: «بيا برويم ببينم چه كار مي‌توانم برايت بكنم!»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 117