مصطفي علاقه داشت نوحه بخواند يكبار دستگاه ضبط صوتي داشت و با ماشاالله كارگر كنار تانكر بشكه داري نشست شمسا داخل بشكمه رفت و شروع به نوحه سرايي كرد شهيد كارگر نيزدر آنجا صداي واحد و نفس جمعيت را در آورد.
هر دو سرشان به كار خودشان بود كه محمود باشي تنه‌ي درختي را برداشت و بدون اينكه آن دو بفهمند آهسته به طرف آنها رفت و ضربه‌اي محكم به شبكه زد. آن دو نام شنيدن صداي مهيب ضبط صوت را رها كردند و پا به فرار گذاشتند.
آن روز خيلي خنديدم بعدها وقتي ضبط را روشن كرديم و نوار به آن لحظه كه محمود با تنه‌ي در رفت به شبكه‌ زده بود، رسيد صدايي مانند صداي اصابت خمپاره آمد مصطفي و ماشاالله به تصور آنكه خمپاره‌اي منفجر شد سريع فرار كرده بودند و اين موضوع تا مدتها سوژه خنده ما بود.

منبع :كتاب آخرين خلوت -  صفحه: 73