در يكي از محورها، قرار بود نيروها براي عمليات اعزام شوند، به اصطلاح پاي كار و موضع انتظار. قبل از حركت، فرمانده‌ي محور سرش را از لاي چادر كاميون داخل كرد و گفت: «يادتان نرود شما پتو هستيد، و اهدايي مردم كه ما به جبهه مي‌بريم، سر و صدايي از خودتان در نياوريد. بعد به وقتش من مي‌آيم و اطلاع مي‌دهم كه چه بكنيد.» ظاهراً پيرمردي كه گوش‌هايش سنگين بود، دقيق متوجه موضوع نشد، كاميون به دژباني رسيد، مسئول مربوطه با دژباني گفت‌وگويي كرد، هنوز چند قدم دور نشده بوديم كه پيرمرد با حال و هواي خودش گفت: «محمدي‌هايش صلوات بفرستند، بقيه هم يا صلوات مي‌فرستادند، يا با صداي بلند مي‌خنديدند، و كار حسابي خراب شده بود.»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 130