اولين باري بود كه مي‌خواستم به جبهه بروم (سال64) از پايگاه اعزام شديم به پادگان «الغدير». شروع كردند به دادن كارت شناسايي بچه‌ها. اسم مرا خواندند: «اكبر كشاورز!» من هم جواب دادم: عبدالله (الله و عبدالله و شهيد و امثال آن‌ها كلماتي بودند كه بچه‌ها به جاي گفتن كلمه‌ي «من» از آن‌ها استفاده مي‌كردند».
به محض اين‌كه از جايم برخاستم و چشم آن برادر به من افتاد، گفت: « شما بفرماييد منزل،‌ سنتان كه كامل شد، بياييد. اتفاقاً قد من از خود آن بنده‌ي خدا بلندتر بود. گفتم: «برادر قد من از قد شما بلندتر است. من بهتر از شما مي‌توانم اسلحه را حمل كنم شما قد را ببين چه كار به سن داري. »
بعد اضافه كردم: «در خانواده‌ي ما رسم است كه سن و سال بچه‌ها را كم مي‌گيرند. »
با گفتن اين عبارت همه خنديدند و او كارت مرا داد و رفتم در صف نشستم.

 

منبع :نشريه ياران