سر ظهر بود. خبر مرگمان گفتيم سرمان را زمين بگذاريم، چرتي بزنيم. چشمت روز بد نبيند، مثل آوار كسي افتاد روي ما، نيم‌خيز شدم: «چه كار مي‌كني اخوي معلومه؟ سر و كله‌ي ما را له كردي!» فكر مي‌كنيد برگشت به من چه جوابي داد؟ اين‌كه به دست و پايم افتاد و عذرخواهي كرد كه: «هواسم نبود؟» نه! گفت: «ببخشيد خيال كردم سر خودم است!» گفتم: «ماشاالله، شما چه فكر و خيال‌هايي مي‌كنيد.»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 73