پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 5:45 PM
در چند متري دشمن صدايي مرا را در جا ميخكوب كرد كه ميگفت: يا امام زاده بالا ... يا امام زاده بالا ... به يكي از برادران كه امدادگر بود، گفتم: سريع خود را پايين برسان ببين چه خبره؟ سعي كن ساكتش كني. امدادگر پايين رفت و بعد از مدت كوتاهي صدا قطع شد. بعد از اتمام درگيري ... صبح روز بعد به مقر برگشتيم. سر راه ساختمان كوچكي بود كه به عنوان بهداري از آن استفاده ميكرديم. به برادراني كه همراهمان بود، گفتم: كاش سري به مجروحين بزنيم اگر كمكي از دستمان برآمد، براي آنها انجام دهيم. برادران قبول كردند.
جلوي درب ساختمان برادر امدادگرمان را ديديم بعد از احوالپرسي از ايشان پرسيدم: كسي كه امام زاده بالا را صدا ميكرد حالش چهطور است؟ گفت: عليرغم جراحات عميقش به لطف خدا حالش بسيار خوب است. هنوز اينجاست اگر مايليد ميتوانيد او را ببينيد.
داخل شديم. اتفاقاً آن مجروح كه 12-13 سال بيشتر نداشت، د رراهرو قدم ميزد. با ديدن او بسيار متأسف شديم؛ از كمر تا نوك پايش را پانسمان كرده بودند. جلو رفتم و پرسيدم: برادر شما هماني نيستيد كه ديشب امام زاده بالا را صدا ميكردي؟ گفت: بله ... پرسيدم: چرا امام زاده بالا اين همه امام ...
لبخندي زد و گفت: من بچهي ملاير هستم. در ملاير امام زادهاي است به نام امام زاده بالا. از كوچكي هر وقت برايم چيزي پيش ميآمد به آن امام زاده متوسل ميشدم. دست خودم نبود. با ديدن روحيهي او به خود گفتم: عجب بسيجي دلاوري اصلاً ككش هم نميگزد هر كسي جاي او بود، از تخت پايين نميآمد. اصلاً انگار نه انگار كه زخمي شده. گفتم: برادر پانسمانت را عوض كردهاند؟ گفت: نه از ديشب تا به حال آن را باز نكردهاند ... پرسيدم: اجازه ميدهي پانسمانت را عوض كنم؟ با فروتني پاسخ داد: خواهش ميكنم شرمندهام ميكنيد ... گفتم: اين حرفها چيست؟ وظيفه است.
او را روي تخت نشاندم و آرام شروع به باز كردن باندها كردم. هر لحظه انتظار لحظهي دلخراشي را داشتم اما هر چه باند را بيشتر باز ميكردم، بيشتر تعجب ميكردم. تا اين كه باندها كاملاً باز شد اما اثري از زخم ديده نميشد. با تعجب گفتم: برادر كجايت زخمي شده؟ ... نميدانم؟ ... يعني تو نميداني از كدام ناحيه مجروح شدي؟ ...
نه ديشب هوا خيلي تاريك بود. در ان اوضاع و احوال درگيري، برادر امدادگر سريع تمام قسمتي كه شلوارم خوني شده بود، بست. با تعجب گفتم: من كه خوني نميبينم لااقل بگو كجايت درد ميكند؟ با خونسردي پاسخ داد: ولي من دردي احساس نميكنم! عصبي شدم؛ چي! مگر ميشود كسي مجروح شود ولي احساس درد نكند؟ با سادگي گفت: بله ممكن است؛ طي دورهي آموزش، مربيمان گفت: « معمولاً وقتي كسي تركش ميخورد، دردي احساس نمي كند. »
كلافه شدم و داد زدم: درست است مؤمن اما براي مدت كوتاهي نه چند ساعت ...
خلاصه بعد از بررسي دقيق متوجه شديم كه تركش به قمقمهي ايشان اصابت كرده و يك باره آب قمقمه روي شلوار او ريخته و ايشان چون اصابت تركش را به قمقمه احساس كردند، گمان كردهاند كه آب ريخته شده، خون است و ... بقيه را كه بهتر ميدانيد.
بچهها تا توانستند خنديدند و در حالي كه به اين سو تفاهم پر دردسر فكر ميكردم، با خودم گفتم: بله عجب بسيجي دلاوري ... !؟