پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 5:43 PM
صبح روز عمليات والفجر 10 در منطقهي حلبچه همه حسابي خسته بودند؛ روحيهي مناسبي در چهرهي بچهها ديده نميشد. از طرفي حدود 100 اسير عراقي را پشت خط براي انتقال به پشت جبهه به صف كرده بوديم.
براي اينكه انبساط خاطري در بچهها پيدا شود و روحيههاي گرفتهي آنها از آن حالت خارج شود، جلوي اسيران عراقي ايستادم و شروع به شعار دادن كردم و بيچارهها هنوز لب باز نكرده، از ترس شروع به شعار دادن ميكردند. مشتم را بالا بردم، فرياد زدم: « صدام جارو برقيه »
اسيران هم مشتها را بالا بردند، شعار دادند: « صدام جارو برقيه. »
فرماندهي گروهان برادر قرباني هم كنارم ايستاده بود و باز براي اين كه فضاي خموده را به نشاط تبديل كنم، فرياد زدم: « الموت لقرباني » و اسيران عراقي شعارم را جواب دادند.
بچههاي خط همه از خنده رودهبُر شده بودند و قرباني هم دستش را تكان ميداد كه يعني شعار ندهيم. او ميگفت: قرباني من هستم، « انا قرباني » و اسيران عراقي هم كه متوجه شوخي من شده بودند، رو به برادر قرباني كردند و دستان خود را تكان ميدادند و ميگفتند: « لا موت، لا موت » يعني ما اشتباه كرديم.
منبع :مجله طراوت