گاه و بي‌گاه دور هم جمع مي‌شديم و براي شوخي، عقلمان را روي هم مي‌ريختيم تا حقه‌اي سوار كنيم. يك‌بار يكي از بچه‌ها در نقش مجروح، به حالت از خود بي‌خودي روي زمين افتاد، با همان دوز و كلك‌هايي كه بلد بود، ما هم شديم همراهانش. با ترس و دلهره‌اي كه سعي مي‌كرديم نشان دهيم، او را به بهداري و دكتر رسانديم.
اول دكتر دستپاچه شد، اما بعد از معاينه گفت: «چيزيش نيست» ولي چون اون خودش را بي‌حال نشان مي‌داد، ناچار دكتر از ما پرسيد كه چي شده؟ ما هم به هم نگاه كرديم و گفتيم: اِ احتمالاً دكتر! شيميايي شده، و او با تعجب از نداشتن علايم شيميايي، محكم پرسيد: «شيميايي؟» فوري حرف را عوض كرديم كه نه، نه، راديواكتيويته و به او كه دوباره تعجب كرده بود، گفتيم: «احتمالاً گال دارد، بله گال دارد، اصلاً او گاليور است و او كه ديگر كاسه‌ي صبرش لبريز شده بود، گفت: «اين مزخرف‌ها چيه كه مي‌گوييد؟» اين‌جا بود كه... هر سه به همراه مجروح كه به هوش آمده بود، پا را به فرار گذاشتيم، من بدو و....

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 108