بنده‌ي خدا دست خودش نبود، ديگر عادت كرده بود كه تند غذا بخورد. ترك عادت هم كه مي‌گويند موجب مرض است. راه رفتن و حرف زدنش هم دست كمي از خوردنش نداشت. طوري غذا مي‌خورد كه انگار سوار دنبالش كرده باشد. ما هر كاري مي‌كرديم، حتي براي چند لحظه هم نمي‌توانستيم اداي خوردنش را دربياوريم. ماها كه مدت‌ها با او همسنگر بوديم و اين حرف‌ها را نداشتيم، سر به سرش مي‌گذاشتيم كه: پسر تو حالا سير نشدي، راستي راستي خسته هم نشدي؟ و او فقط با كله اشاره مي‌كرد كه نه!

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 127