شلمچه بوديم، بي‌صبرانه منتظر غذا. لحظه به لحظه بر تعداد مستقبلان افزوده مي‌شد. دل توي دلمان نبود كه غذا بيايد. از وقت كه ‌گذشت، حدس ‌زديم، خبر آورده‌اند، بين راه ماشين تداركات را زده‌اند. همه مثل ماست وا رفتند، به جز بهزاد صادقي كه هيچ‌وقت از رو نمي‌رفت.
يك راكت عمل نكرده جلوي سنگر افتاده بود. خيلي جدي رفت روي راكت نشست و به فرمانده‌ي گردان گفت: «حاجي، سوييچش را بده، بروم غذا بياورم. تا سفره را بياندازيد، آمده‌ام.»حاجي هم كه دست كمي از او نداشت، ‌گفت: «بيا پايين، بيا پايين، مال مردمه، مي‌ترسم يك وقت به در و ديوار بزني، خرج روي دستمان بگذاري. حالا يك روز ناهار نخوريد، نمي‌ميريد. فكر كنيد ماه رمضان است و روزه هستيد!؟!».

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 69