در خط پدافندي ماووت عراق بوديم. قسمت مهندسي رزمي. لودرچي‌ها مشغول خاكريز زدن بودند و من جلوي دستگاهي ايستاده بودم كه راننده‌ي لودر به شوخي و جدي مرا سوار بيل لودرش كرد و با خاك‌ها بالا برد.
ترسيدم بگذاردم زير خاكريز. لبه‌ي بيل را محكم گرفتم، تا او خاك‌ها را ريخت. داشتم براي او دست تكان مي‌دادم كه مرا پايين بياورد، كه خمپاره‌اي زدند. او از لودر پايين پريد و شروع كرد به دويدن. من هم بين زمين و آسمان ماندم.

منبع :سالنامه يادياران