وقتي اطراف سنگر را با خمپاره و توپ مي‌زدند و تركش‌هاي آن به در و ديوار سنگر مي‌خورد و گرد و خاك برمي‌خاست، مي‌آمد بيرون سنگر، اين طرف و آن طرف را نگاه مي‌كرد و مي‌گفت: «بچه پررو سنگ نينداز، روي سگم را بالا نياور، مي‌آيم مادرت را به عزات مي‌نشانم‌ها» بعد با عصبانيت ادامه داد: لا اله‌الا‌الله نمي‌گذارند آدم سرش به گريبان خودش باشد. صاحب ندارند ديگر، بچه اگر سر و صاحب داشته باشد اين وقت روز در اين هواي گرم توي كوچه و خيابان چه مي‌كند؟
بچه‌ها با خنده به او مي‌گفتند: «بنيشن حاجي، اعصاب خودت را خراب نكن، خودت مي‌گويي بچه، از بچه چه توقعي داري؟» و حاجي در حالي‌كه مي‌نشست و مي‌گفت: «آخه بچه‌ي آدم كه اين طور نمي‌شود».

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 232