در ادامه‌ي عمليات در حال جلو رفتن بوديم كه كسي پاي مرا گرفت، نگاه كردم، ديدم يكي از دوستان به طور سطحي زخمي شده است، كه در آن معركه شوخي‌اش گرفته بود، من هم گفتم: چرا پاي مرا گرفتي، خودت مي‌خواهي بروي برو مرا چرا دنبال خود مي‌كشي؟
بعد هم شروع به سر و صدا كردم. چند نفر از بچه‌ها جمع شدند،‌ پرسيدند چي ‌شد؟ به شوخي گفتم: از اين آقا بپرسيد، به زور مي‌خواهد مرا به كشتن بدهد. من دلم نمي‌خواهد شهيد شوم! زور كه نيست!

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 211