بعدازظهر بود و گرماي جنوب. هر كس هر كجا جا بود كف چادر استراحت مي‌كرد. آن‌قدر كه جاي سوزن انداختن نبود. اگر مي‌خواستي از اين سر چادر به آن سر چادر سراغ وسايلت بروي، بايد بال در مي‌آوردي و از روي بچه‌ها پرواز مي‌كردي.
با اين حال بعضي‌ها سرشان را مي‌انداختند پايين و از وسط جمعيت رد مي‌شدند و دست و پا و گاهي شكم بسياري را هم لگد مي‌كردند و اگر كسي حالش را داشت، بلند مي‌شد ببيند كيست و دارد چه كار مي‌كند. برمي‌گشتند و مي‌گفتند: «رسد آدمي‌ به جايي كه به جز خدا نبيند.» آن‌ها هم دوباره روانداز را روي صورتشان مي‌كشيدند و لبخندزنان مي‌خوابيدند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 42