پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 1:17 PM
«احمد احمد كاظم! بگوشم، كاظم جان! احمدجان، شيخ مهدي پيش شماست؟»
اينها را اناري رانندهي مايلر گفت. بي سيم چي گفت: « آره! كارِش داشتي؟» اناري گفت: « آره! اگه ميشه به گوشش كن. »
بعد از چند لحظه صداي شيخ مهدي اومد كه گفت: « بله! كيه؟! بفرما! » اناري مودبانه گفت: « مهدي جان، شيخ اكبر!! يعني ... » دويد تو حرفش. گفت: « هان! فهميدم؛ پريد يا چارچرخش هوا شد؟ » و بعد زد زير خنده. اناري گفت:« نه! مجروح شده! »- حالا كجاست؟- نزديك خودتون. «نزديك خودمون ديگه چيه؟ درست حرف بزن ببينم كجاست!»
شيخ مهدي خودشو رسوند به اورژانس. رفت بالا سر برادرش. شيخ اكبر كه سرتا پاش باندپيچي شده بود. نگاش كرد و خودشو انداخت رو شيخ اكبر. جيغ شيخ اكبر اورژانسو پر كرد.
پرستارا دويدند طرفشون. شيخ مهدي خندهكنان و بلند گفت: « خاك به سر صدام كنند. » زد رو دستش و گفت:« ما هم شانس نداريم. گفتم تو شهيد شدي و براي خودم كلي خوشحال بودم كه من به جاي تو فرماندهي مقر ميشم و براي خودم كسي ميشم! گفتم موتورتم به من ارث ميرسه. همهي آرزوهامو به باد دادي! تو هم نشدي برادر!»
بعد قاه قاه خنديد و نشست كنار شيخ اكبر و دوباره با هم خنديدند.
منبع :مجموعه خاطرات طنزدفاع مقدس(1)
راوي : محسن صالحي حاجي آبادي