پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 1:10 PM
براي چند روز مرخصي به اصفهان رفتم. مادرم با اصرار فراوان مرا به خواستگاري دختري برد.
پدرش از وضع تحصيل و كارم سؤال كرد. گفتم: « راستش حاج آقا ما فعلاً در جبهه حضور داريم و خوب آنجا انسان هر لحظه در معرض زخمي شدن و يا شهادت است. انشاالله تصميم داريم اگر به خواست خدا مجروح يا شهيد نشديم، تا آخر كار در جبهه حضور داشته باشيم. »
پدر دختر با اشاره به ميوهها تعارفي كرد و با لحن طعنهآميز گفت: « البته ما هم با حضور شما در جبهه مخالفتي نداريم؛ حالا هم كه ظاهراً عمليات والفجر 2 تمام شده. شما بهتر است برويد جبهه و بعد از والفجر 10 تشريف بياوريد! »
منبع :مجله طراوت