بلايي به سرش آورده بودند كه ديگر از ريسمان سياه و سفيد مي‌ترسيد. ديگر تا كسي نام‌خانوادگي‌اش را نمي‌گفت، رويش را بر نمي‌گرداند، از بس رو دست خورده بود. با اين وصف گاهي بي‌اختيار به محض اين‌كه كسي مي‌گفت: «حسين!» برمي‌گشت نگاه مي‌كرد يا مي‌گفت: «بله.» و دوباره بچه‌ها اضافه مي‌كردند: «جان‌ها فدايت، بميرم از برايت.» يعني ما داريم شعر مي‌خوانيم تو را صدا نكرديم!
ديگر طوري شده بود كه اگر واقعاً او را كار داشتند، بعد از كلمه‌ي حسين كه يك نفر از بچه‌ها مي‌گفت، خودش دست پيش مي‌گرفت و در تكميل آن مي‌گفت: «حسين مي‌گيم مي‌ريم كربلا.» يا: «جان، كربلا، حسين حسين.» خلاصه كاري كرده بود كه ديگر بعضي بدون شوخي هم نام او را بر زبان نمي‌آوردند و وقتي كارش داشتند، او را به نام فاميلش بانگ مي‌زدند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 56