پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 1:06 PM
بخشي از خدمت سربازي را در آبادان گذراندم. آن روز قرار بود فرماندهي ستاد از تيپ بازديد كند. به صف شديم؛ هوا گرم بود و بچهها خسته و بيحال. طبيعي بود كه پاها جان بالا آمدن نداشته باشند.
معاون فرمانده از ما سان ديد. به جايگاه رسيديم و به اصطلاح نظر به راست كرديم. طبق معمول اگر از رژه راضي بودند، بايد ميگفتند: « گروهان! خيلي خوب ...» اما چون رژهي ما تعريفي نداشت، معاون فرمانده با همين آهنگ گفت: « گروهان! حيف نان » سرباز صفر كيلومتر اما حاضر جوابي كه در صف جلو پا ميكوبيد، با صداي بلند گفت: فرمانده! بيخيال.
تمام فرماندهان حاضر در جايگاه زدند زير خنده و به اين ترتيب تمرين لغو شد و در نتيجه گل از گل همه شكفت.
منبع :مجله جاودانه ها - صفحه: 38