ماشاالله چانه‌اش كه گرم مي‌شد، رخش رستم به گردش نمي‌رسيد. كافي بود فقط يك سؤال از او بكنند، دل و جگر مسئله را مي‌آورد بيرون و با وسواس، جزجز قضيه را تجزيه و تحليل مي‌كرد و به چهار ميخ مي‌كشيد.
بعضي از بچه‌ها شب، بي‌توجه به صحبت‌هاي او چراغ موشي را خاموش مي‌كردند تا بخوابند. از آن سر چادر، آن مرد صدا مي‌زد، چراغ را چرا خاموش مي‌كني. روشن كن، روشن كن، چشممان ببنيد چه داريم مي‌گوييم.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 61