پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 1:02 PM
هرچه غذا ميخوردم كه بزرگ بشوم، بيفايده بود. ديگر از گوشه و كنايهي اين و آن خسته شده بودم. هركس از راه ميرسيد و چشمش به قد و قوارهي كوچك من ميافتاد، چيزي ميگفت. حالا بعضيها اگر سنشان هم كم بود، قدشان ماشاالله نردبان دزدها بود. اما من بيچاره، هم از در ميخوردم هم از ديوار.
فرماندهي گردان وقتي مرا ميديد، ميگفت: «اينقدر اينجا آفتابي نشو. اگر عراقيها تو را بگيرند، جاكليديات ميكنند يا تو را ميگذارند توي كولهپشتي يا جيبشان، ميبرند عراق!»
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 21