بنده‌ي خدا بي‌صبر بود و كم‌طاقت. از بس از روحاني گردان پرسيده بود: «حاج آقا تكليف ما چيست؟ ما بايد چه‌كار كنيم؟» او را هم خسته كرده بود. تا اين‌كه يك شب كه همه جمع بوديم، دوباره شروع كرد و گفت: «پس حاجي جان تكليف ما چيه؟»
حاج آقا هم بدون معطلي به آن بسيجي گفت: «برو دفترت را بياور تا تكليفت را بگويم.» او به خيال اين‌كه حاجي مي‌خواهد حكم يا فتوايي در آن بنويسد، دفتر را آورد. حاج آقا دفتر را گرفت و با خط درشت و زيبا نوشت: «از كوكب خانم تا حسنك كجايي، از روي هر درس يك مشق بنويس، اين تكليف توست.» همه‌ي بچه‌ها از خنده كف سنگر ولو شده بودند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 84