پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 1:00 PM
اون زمان هنوز تيپ الغدير تشكيل نشده بود. ما با بچههاي ديگه تو لشكر 8 نجف اشرف بوديم. مقرّ لشكر، دانشگاه جندي شاپور اهواز بود.
با عدهاي از دوستان دور هم جمع بوديم. روز گرمي بود؛ تازه يك كاميون خربزه داخل انبار تداركات لشكر خالي شده بود ولي ظاهراً قرار نبود در آن ساعت به كسي خربزه بدهند. دو تا از بچهها داوطلب شدند هر طور شده، وارد انبار شوند و به اصطلاح چند خربزه « تك » بزنند و براي بچهها بياورند و اين كار انجام گرفت.
دور هم نشسته بوديم و مشغول خوردن خربزه بوديم كه جواني وارد شد. گفت: « بد نگذرد. » گفتيم: « نه خدا را شكر، تا حالا كه بد نگذشته، بعدش هم خدا كريم است. » و ماجرا را برايش تعريف كرديم. متوجه شدم كه از اين موضوع خوشش نيامد. فقط گفت: « برويد و به مسئولش بگوييد. » و رفت.
فرداي آن روز تمامي نيروهاي يزدي فرا خوانده شدند تا مسئول آنها در حضور همه معرفي شود. همه جمع شديم؛ بعد جوان رعنا قامت و خوش سيمايي را به عنوان مسئول به ما معرفي كردند. چهرهاش خيلي آشنا بود. يكي از بچهها گفت: « ميشناسياش؟ » گفتم: « چهرهاش برايم خيلي آشناست. » گفت: « همان برادري است كه ديروز خربزه تعارفش كرديم، نخورد و بعد گفت برويد به مسئولش بگوييد كه چهكار كرديد. » گفتم: «درسته! خودشه. »
اين جوان رعنا و سروقامت كسي نبود به جز سردار شهيد ذبيحالله عاصيزاده.
منبع :مجله الغديريان - صفحه: 42