دوستي داشتيم به نام رحمت كرمي كه هميشه موقع صبحگاه آفتابه دستش بود. مي‌گفت: «اسهال دارم مي‌رفت داخل دستشويي و آن‌قدر مي‌نشست تا صبحگاه تمام شود.» هروقت او را مي‌ديديم و مي‌گفتيم: «كرمي اسهالت خوب نشد؟» و اوجواب مي‌داد: «نه!».
در جزيره‌ي مجنون خط نگه دار بوديم روزها نمي‌توانستيم از سنگر بيرون بياييم و شب ها نيز نگهباني داشتيم. شبي به همان درد كرمي دچار شدم به هم پستم گفتم: «مواظب اوضاع باش تا برگردم». گفت: «برو، ولي بپا روي مين نروي».
گفتم: «اگر بروم چه مي‌شود؟»
پاسخ داد: «هيچي تو آن‌جا مي ماني و من بيچاره بايد يك نفري تا صبح پاس بدهم».
رفتم روي سنگي كه دو طرفش آب بود كه ناگهان صداي سوت خمپاره آمد و شن تا سه روز از ترس،‌ دست شويي نرفتم.

منبع :ماهنامه ستارگان درخشان