پزشكياري تازه به ما ملحق شده بود. پيرمرد اولين بار بود كه به جبهه آمده بود. صداي گلوله كه مي‌آمد، خودش را روي زمين مي‌انداخت.
بچه‌ها سر به سرش مي‌گذاشتند. از كنارش رد مي‌شدند و صوت ملايي مانند صفير گلوله مي‌كشيدند. او هم خودش را بلافاصله به زمين مي‌انداخت. اين حركات پيرمرد تفريح و شادي روحيه‌ي بچه‌ها را در پي داشت.
خودش هم مي‌خنديد. سرباز احمد كبابي بيشتر از همه سر به سرش مي ‌ذاشت تا كمي بچه‌ها در آن فضاي نگراني و اندوه، لبخندي بر لبشان بنشيند.

منبع :كتاب سرباز -  صفحه: 31