وقتي كسي با فاصله به جبهه مي‌آمد و به اصطلاح ديربه‌‌دير سر و كله‌اش در منطقه پيدا مي‌شد، به محض اين‌كه پايش به منطقه مي‌رسيد، بچه‌ها محاصره‌اش مي‌كردند؛ حقيقت اين بود كه هم خوشحال بودند، هم مي‌خواستند به هر نحوي شده جبران مافات كرده باشند. از طرفي هم چون تازه از گرد راه رسيده بودند. دنبال بهانه مي‌گشتند. كافي بود كسي بگويد: «خيلي وقته پيدات نيست» يا چه عجب ازاين طرف‌ها! راه گم كرده‌اي، نترسيدي؟! بلافاصله ديگري پي‌ حرف را مي‌گرفت و به طعنه مي‌گفت: «بابا پشت جبهه خدمت مي‌كنه، ولش كنين». ديگري با تعجب مي‌پرسيد:«پشت جبهه، بارك‌الله،‌ خب چه كار مي‌كند؟»و او صدايش را صاف كرده، مي‌گفت: «جونم برات بگه، بافتني‌ مي بافه، بعد آقايي كه شما باشي،‌ مرباي هويج درست مي‌كنه، ترشي مي‌اندازه و...» بچه‌ها همه با هم مي‌گفتند: «احسنت، احسنت، آفرين،‌ آفرين، پس چرا تا حالا نگفته بودي پسر، مي‌ترسيدي ريا بشه؟ و خلاصه كاري مي كردند كه شخص پشت دستش را داغ كند كه ديگر مرخصي نرود يا يك خط در ميان به جبهه بيايد.».

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 44