اگر عالم و آدم هم جمع مي‌شدند و مي‌گفتند كه من آدم خوبي هستم او حاضر نبود تأييد كند. اما آن شب نمي‌دانم ماه از كدام طرف درآمده بود كه او خودش داشت از من تعريف مي‌كرد. مي‌گفت: «فلاني خيلي عوض شده، حالات و رفتارش مرا به ياد شهدا مي‌اندازد. خصوصا اين شبها، بچه‌ها كنار بخوابيد تا او پايتان را لگد نكند.» يكي از بچه‌ها پرسيد: «يعني منظورت اين است كه نماز شب مي‌خواند و براي اينكه ريا نشود چراغ روشن نمي‌كند در نتيجه روي پاي بچه‌ها مي‌افتد؟!» و او پاسخ داد: «نه ! منظورم اين است كه او تازگي‌ها در خواب راه مي‌رود!!! يادتان نرود خيلي به او احترام بگذاريد چون خوابش بسيار سنگين است.»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها)