بچه‌ها با صداي بلند صلوات مي‌فرستادند و او مي گفت: «نشد، اين صلوات به درد خودتون مي‌خوره» نفرات جلوتر كه اصل حرف‌هاي او را مي‌شنيدند و مي‌خنديدند، چون او مي‌گفت: «براي سماوراي خودتون و خانواد‌هاتون يه قوري چايي دم كنيد» ولي بچه‌هاي رديف‌هاي آخر فكر مي‌كردند كه او براي سلامتي آن‌ها صلوات مي‌گيرد و پشت سر هم مي‌گفت: « نشد، مگه روزه هستيد» و بچه‌ها بلندتر صلوات مي‌فرستادند. بعد از كلي صلوات فرستادن، تازه به همه گفت كه چه چيزي مي‌گفته و آن‌ها چه چيزي مي‌شنيدند و بعد همه با يك صلوات به استقبال خنده رفتند.

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 121