بار اولم بود كه مجروح مي‌شدم و زياد بي‌تابي مي‌كردم. يكي از برادران امدادگر بالاخره آمد بالاي سرم و با خونسردي گفت: «چيه، چه خبره؟» تو كه چيزيت نشده بابا! تو الآن بايد به بچه‌هاي ديگر هم روحيه بدهي، آن وقت داري گريه مي‌كني؟!
تو فقط يك پايت قطع شده، ببين بغل‌دستي‌ات سر نداره، هيچي هم نمي‌گه، اين را كه گفت، بي‌اختيار برگشتم و چشمم افتاد به بنده‌ي خدايي كه شهيد شده بود! بعد توي همان حال كه درد مجال نفس‌كشيدن هم نمي‌داد، كلي خنديدم و با خودم گفتم: عجب عتيقه‌هايي هستند اين امدادگرا.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 192