پاسخ به:کوتاه و خواندنی > لطائف
دوشنبه 4 بهمن 1389 12:31 PM
آن شب يكي از آن شبها بود، بنا شد از سمت راست يكييكي دعا كنند، اولي گفت: «الهي حرامتان باشد.» بچهها مانده بودند كه شوخي است، جدي است، بقيه دارد يا ندارد، جواب بدهند يا ندهند؟ كه اضافه كرد: «آتش جهنم» و بعد همه گفتند: «الهي آمين.»
نوبت دومي بود. (همه هم سعي ميكردند مطلب بكر و نو باشد.) يك تأملي كرد و دستش را به سوي آسمان بلند كرد و خيلي جدي گفت: «خدايا مار، را بكش.» دوباره همه سكوت كردند و معطل ماندند چه كنند و او اضافه كرد: «پدر و مادر مار، را بكش.» بچهها بيشتر به فكر فرو رفتند، خصوصاً كه اين بار بيشتر صبر كرد. بعد كه احساس كرد خوب توانسته بچهها را به اصطلاح «بدون حقوق سركار بگذارد» گفت: «تا ما را نيش نزند.» شرح: منظور مار و پدر و مادر مار است.