از سرما مثل بيد داشت مي‌لرزيد. شده بود موش آب كشيده. داشتيم مي‌پرسيديم كه: «خوب، حالا كجا رفتي، چه كسي را ديدي؟» و او تندتند مي‌گفت: يك گربه ديدم. يك گربه. و بچه‌ها با تعجب: «گربه؟ خوب كه چي؟»
پوتين‌هايش را به هر سرعتي بود در آورد و آمد به سمت والر: «گربه‌ي عراقي.» تعجب ما بيشتر شد كه: «معلوم چي داري ميگي؟ گربه‌ي عراقي ديگه چيه، ما رو گرفتي؟» خيلي جدي گفت: «نه جون خودم، خودتون بريد سر سه راه ببينيد. گربه‌ي سياهي است كه به زبان عربي مي‌گويد: الميو، الميو!»

 

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 226