جنگ ديگران ‎/ نگاهى به رمان «جنگ و صلح» لئو تولستوى

یک تحریف قدرتمندانه
* یک افسر فریاد زد: همه توپ ها، رگبار، آتش!
استوارى به نزد افسر ارشد دوید (با لحن پیشخدمتى که در ضیافت شامى به میزبان اطلاع دهد که سفارشى که خواسته است تمام شده) ترسان به نجوا به او گفت که دیگر گلوله نمانده.
افسر نگاهى به پى یر انداخت و فریاد زد: پس این ناکس ها چه مى کنند ـ صورت افسر ارشد سرخ شده بود و عرق از آن مى ریخت، اخمش درهم بود و چشمانش برق مى زد. با نگاهى از پى یر گریزان به سرباز فریاد زد: بدو ذخایر و صندوق هاى گلوله را هرچه هست بیاور.
پى یر گفت: من مى روم! ـ افسر بى آن که به او جوابى بدهد با قدم هاى بلند به جانب دیگر رفت و فریاد زد: تیراندازى موقوف... بس کنید.
سربازى که به او دستور داده بودند به دنبال گلوله برود با پى یر سینه به سینه شد، گفت: آخر ارباب، اینجا که جاى تو نیست. این را گفت و از تپه سرازیر شد. پى یر جایى را که افسر جوان نشسته بود دور زد و به دنبال او شتافت. یک، دو، سه، گلوله از بالاى سرش گذشت و جلو و در اطراف و پشت سرش فرود آمد. به پاى تپه رسید. هنگامى که داشت به صندوق هاى سبز مهمات نزدیک مى شد ناگهان به خود آمد و در دل گفت: من دارم کجا مى روم ـ مردد ایستاد که پیش رود یا بازگردد؛ ناگهان ضربه هولناکى او را واپس به زمین انداخت. در همان لحظه نور تند آتشى بزرگ چشمانش را خیره کرد و صداى کرکننده سوت و انفجار چنان در فضا پیچید که گوش را از جا مى کند.
پى یر چون به خود آمد، تکیه بر دست ها، روى زمین نشسته بود. از صندوق هاى مهماتى که پیش از آن در نزدیکى اش بود اثرى نبود و فقط تخته هاى سبز شعله ور و کهنه هایى پراکنده روى سبزه هاى سوخته دود مى کردند و اسبى بقایاى مالبند شکسته اش را به دنبال کشان مى گریخت و اسب دیگرى مانند پى یر نقش زمین شده بود و زوزه هاى کشدار و دلخراشى مى کشید.»
جنگ و صلح را بزرگترین رمان تاریخ ادبیات نامیده اند و این به آن معناست که «جنگ» شگفت تر از آن است که گریز از آن، به نویسنده اى بزرگى بخشد یا رجوع به آن، آن بزرگى را از وى بگیرد.
تالستوى یک شاهکار دیگر هم دارد [آناکارنینا] که جایگاه جنگ و صلح را ندارد شاید به این دلیل که بخشى از روند زندگى انسانى در آن غایب است یعنى «جنگ»؛ که به هر حال ناخواسته است اما درون خود جوهره رمان را با خود دارد که کشمکش امیال انسانى با «وضعیت» است و «نابهنگامى» اتفاق ها را با خود دارد و ناگریزى انسان را از پذیرفتن؛ و تصادم «تدبیر» را با «تقدیر»؛ که ویژگى بهترین آثار داستانى در طول تاریخ است، از اساطیر یونان و شاهکارهاى «هومر» گرفته تا شاهنامه خودمان و اسطوره هاى ژرمنى حتى.
تالستوى احتمالاً خوشبخت بوده که در سرزمینى جنگ خیز زاده شد، وگرنه چه کسى مى داند که سرانجام «کنت» لذت جوى شب هاى مسکو که به «آن» مى اندیشید و از «زمان» مى گریخت، به کجا مى انجامید.
«جنگ و صلح» ماجراى حمله ناپلئون به روسیه تزارى است. ناپلئون وارث انقلاب فرانسه، خاموش کننده هرج و مرج پس از آن و سامان دهنده دستاورد هاى آن انقلاب بود اما مى پنداشت که مى تواند با اتکا به این همه دستاورد، دیکتاتورى هاى قرون وسطایى اسپانیا و روسیه را به سرزمین قانونمندى و آزادمنشى بدل کند. او شکست خورد و رمان تالستوى شرح این شکست است. دلیل این شکست روشن بود؛ هیچ ملتى، دل خوشى از حمله یک قواى بیگانه به کشورش ندارد و به هر حال، «بیگانه» یک «بیگانه» است و در قرن نوزدهم، ناسیونالیسم حرف اول را در اروپا مى زد و ناپلئون با تمام هوش و فراست اش ـ که گاه از یک حکمرواى قرن نوزدهمى بیشتر بود ـ این مطلب را درنیافت و شاید هم دریافت! [چگونه ] او نیز درگیر جنگ میان تدبیر و تقدیرش بود؛ و شکست خورد!
* دو
«آجودان گفت: آتش توپ هاى ما سربازان را ردیف ردیف به خاک مى خواباند، با این همه همچنان پا برجایند.
ناپلئون با صدایى ناصاف گفت: کمشان است، بیشترش کنید! آجودان که گفته ناپلئون را درست نفهمیده بود پرسید: اعلیحضرت چه فرمودند
ناپلئون اخم درهم کرد و با صدایى ناصاف گفت: اشتهاشان زیاد است، تا مى خورند بزنید!
گرچه منظور ناپلئون بى این دستور نیز اجرا مى شد ولى او دستور خود را داد چون گمان مى کرد که از او انتظار این فرمان را دارند و باز به جهان ذهنى عظمت موهوم خود بازگشت و دوباره (مانند اسب عصارى که پیوسته راه رود و گمان کند که آزاد است و کارى به میل خود مى کند) همچون بنده اى مطیع به اجراى نقش بى رحمانه و غم افزا و غیرانسانى و سنگینى که سرنوشت برایش مقدر کرده بود پرداخت.
تنها در آن ساعت و آن روز نبود که چراغ وجدان و خردمندى این مردى که بار جور این جنگ را بیش از دیگران بر دوش داشت تاریکى گرفت، بلکه تا پایان عمر نیز هرگز نتوانست به معنى خوبى و حقیقت و زیبایى و نیز معنى کارهایش پى ببرد، زیرا کارهایش بیش از آن با مفهوم خوبى و حقیقت متضاد و از هر آنچه انسانى است دور بود که بتواند معنى آنها را بفهمد. او نمى توانست کارهاى خود را که نیمى از جهانیان مى ستودند انکار کند، پس ناگزیر بود که از خوبى و حقیقت و ارزش هاى انسانى روى بگرداند.
فقط آن روز نبود که ضمن بازدید از میدان نبرد و تماشاى اجساد کشتگان و ناقص شدگان پراکنده روى زمین (که او گمان مى کرد به اراده او کشته و ناقص شده اند) حساب مى کرد که چند کشته روسى به یک فرانسوى مى ارزد و خود را فریب مى داد و در کار خود موجب شادمانى مى یافت زیرا یک فرانسوى را مقابل پنج روس مى گذاشت.
قضاوت تالستوى درباره ناپلئون، قضاوت نویسنده اى از طرف متخاصم جنگ است و البته مهم نیست که درست باشد یا نه، مهم این است که ناپلئون ـ هر که بوده هرچه کرده ـ اکنون از نگاه تالستوى سنجیده مى شود و توسط او به نسل هاى بعد شناسانده مى شود. این، قدرت ادبیات است که از تاریخ برتر است و بازندگان این بازى، بازندگان ابدى اند حتى اگر تاریخ نویسان، قلم شان در خدمت تبرئه آنها باشد.
مى گویند تالستوى در نوشتن این رمان، چندان مقید به تاریخ نبوده و جنگ فرانسه و روس را به روایت خود تصویر کرده است. نویسنده بزرگ هم عصر او «ایوان تورگنیف» در تجلیل از این تحریف تاریخى، آن را شارلاتانیسم خوانده است! اما باز هم مهم نیست چون تعداد کسانى که در دنیا، با نام تالستوى آشنایى دارند آشکارا بر تعداد کسانى که تورگنیف را مى شناسند رجحان دارد و «شهرت» در ادبیات و هنر، حرف اول را مى زند!
ایران زندیه در این باره مى نوسید: «در بخش تاریخى، تالستوى در بند رعایت بى طرفى هم نیست. این جنگاور قدیمى، این بار با قلم به مصاف دشمن مى رود. ناپلئون همیشه با دست هاى نرم و سفید و فربه و شکمى گرد و برآمده در برابر آجودان ها و ژنرال ها و سربازان و حتى در برابر آینه نقش بازى مى کند، مى پندارد که سرنوشت جهان را در دست دارد... در برابر این دیو به خون تشنه، الکساندر مردى هوشمند و دوست داشتنى و حساس وصف مى شود که گرچه ریزاندام است «از اوج جلالش در جست وجوى راهى به سوى والاترین فضیلت انسانى است» و این همان الکساندرى است که پوشکین درباره اش مى گوید: «صورت و حرکاتش به دلقکان مى مانست!»
همه مى دانیم که «جنگ و صلح» یک تحریف بزرگ تاریخى است اما باز آن را با لذت مى خوانیم و با شخصیت هاى روس آن همذات پندارى مى کنیم، و این، معجزه ادبیات است.

شمس الدین باخترى
روزنامه ایران